تبليغاتX
روز نوشت های محسن احمدی
روز نوشت های محسن احمدی
ادبیات
نگارش در تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط محسن احمدی

گاهی رفتن

درخت های کنار جاده را از تو می گیرد

وقتی به انتهای جاده می رسی 

وقتی درخت ها تمام می شوند

 

آنوقت باید گوشه ای بنشینی

وبرای درخت هایی که دوستشان داشتی 

گریه کنی.

 

 

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط محسن احمدی

 

پشت آن پلک ها

درختی بود

نیمی سبز

نیمی زرد.

 

۲)

 

از بادها می هراسم

که در ناودان می پیچد

و صدای استخوان های مرا دارد

 

دلم برای باران شور می زند

برای چشم های قشنگی که داشتیم.

 

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط محسن احمدی
با سلام

 

۱)

...همین طورهاست

عمر

ساعتی که کوکش کرده اند

و روزی زنگ خواهد زد

و ما آرام خواهیم گرفت.

 

۲)

 

در خانه ختم مادر بزرگ

در آستانه

جفت جفت

آرام گرفته اند کفش ها

 

 

 

 

 

نگارش در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط محسن احمدی
 

وصیت می کنم

استخوان هایم را به سگ ها بدهید

زنده که بودم

زوزه هایشان

دلم را به درد می آورد.

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط محسن احمدی

 

ساده نوشته ام

افتادن برگ را از درخت

می بینید؟

آرام از شاخه جدا میشود

روی هوا چرخ می زند

و به زمین می افتد.

 

 

نگارش در تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط محسن احمدی

 

با سلام وتشکر از همه ی دوستانی که از وبلاگم دیدن می کنند و مرا از

نظرات خودشان بهره مند می سازند.با دو شعر جدید در خدمتتان هستم

 

۱))

 

بچه که بودم 

روی پشت بام دراز می کشیدم

و ابرها را تماشا می کردم

 

اکنون

 روی تراس می نشینم

و اتومبیل هایی را که می گذرند

تماشا می کنم.

 

 

۲))

 

 

کلاغ            پر

کنجشک      پر

کبوتر           پر

 

دست نگهدار کودک معصوم

تفنگ ها براق شده اند.

 

 

 

                                      

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط محسن احمدی
با سلام

این اولین تجربه ی من در زمینه ی ترانه است.پیشترها هیچوقت تصمیم نداشتم شعر وزن دار نوشته باشم ولی امروز که این ترانه را سروده ام احساس می کنم محدود کردن اندیشه در یک قالب مشخص نمی تواند شاعر را ارضا کند.شعری را هم که پیش رو دارید تجربه ای بیش نیست تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

 

به آن که لبخندش کافی است

 

من یه زخمم

مث از دست دادن عشق

مث وقتی که تگرگ

گلای باغچه رو پرپر می کنه

 

من یه بغضم

مث فریادی که تو حنجره ها گیر می کنه

مث ابرا

         تو پاییز     تنگ غروب

مث یه ماهی قرمز

                       توی یک تنگ بلور

 

 

من یه ترسم

مث کابوس تبر

توی ذهن سروای جنگل پیر

مث اون درخت تنها تو کویر

که اگه بارون نیاد

                    سبزیاش میره به باد

دیگه هیچ کبوتری رو تنش نمیشینه

بیچاره دق می کنه درخت پیر

اگه بارون نزنه

               آخ اگه بارون نزنه...

 

نمی خوام بیای باهم همسفر روزا بشیم

نمی خوام راهی دریاها بشیم

 

نمی خوام بهم بگی دوست دارم

نمی خوام سر روی شونت بذارم

نمی خوام بگی غمو از رو دوشت برمیدارم

 

من فقط می خوام گلی میون دفترم باشی

من فقط می خوام گلی میون دفترم باشی

 

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط محسن احمدی

 

نشسته باشی کنار من

با دو فنجان قهوه

روبروی پنجره ای که بتوانیم

آب شدن برف ها را تماشا کنیم

لبخند کودکی که در پیاده روهای شهر جریان دارد

     

این تمام چیزیست که از زندگی می خواهم.

 

 

 

 

نگارش در تاريخ شنبه دهم مرداد 1388 توسط محسن احمدی
 

 

شال سفید رها در باد

در انتهای کوچه

وقتی که درخت ها قطورتر میشوند

و پیاده روها باریک تر

آنقدر که نتوانیم

شانه به شانه ی هم قدم بزنیم

و من آهسته در گوشت

عاشقانه ای آرام زمزمه کنم

 

ـ معشوق من زیبایی غمناکی داشت

مثل درختی تنها

که در دامنه ی کوهی سردرآورده باشد ـ

 

دلمان گرفته بود

 

ـ در این ساعت از روز

تابش آفتاب روی برگ ها 

با صدای بادی که میان درخت ها می وزد

دلتنگترت می کند ـ 

 

حرف ها در گلو می ماند

و لبخند ها

مثل گنجشک غمگینی

روی لب ها پر می زد

 

روز به انتها نزدیک می شد

کوچه به انتها

 ما به انتها

 

و دست ها در باد تکان می خورد.

 

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط محسن احمدی

 

به باران می اندیشم

به روزهای که می توانستیم

 زیر یک چتر زندگی کنیم.

 

 

درباره وبلاگ

در دلم برف میبارد
من زمستان ترین نواده ی پاییزم

زنجان -آذر 1368
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه